درحوالی مرگ....

خرید بک لینک
دستانم می لرزید...به مشتم نگاهی انداختم که پربود ازقرص های نشناخته...دستان لرزانم را بالااوردم و اماده بودم...دیگه خسته شدم از این همه دلتنگی....خسته شدم ازاین همه انتظار...چشمان بارانیم را بستم ...دستان لرزانم را اماده کردم....اما چه شد ؟! تمام حرفهایی که این چند وقت بهش گفتم وبین مان رد وبدل شد،مانند یک فیلم ازجلوی چشمانم ردشد...دوستان بی روحم برزمین،سجده کردنند...قرص ها،درمیان هوا وزمین می رقصیدند...دیگر توان جمع کردن انها راهم نداشتم...دیگر خسته شدم ازاین همه انتظار..........انتظاری که پایان ندارد...دلتنگی فقط عذاب است و وابستگی،فقط درد...ومن گرفتار هردویشان شده ام......ای کاش زودتر................

تنهایی...

ما را در سایت تنهایی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 175 تاريخ: دوشنبه 3 تير 1398 ساعت: 21:32

صفحه بندی